سرگردان در رویا
ما صبور و محکم نبودیم، دچار بودیم و مجبور ...
زجری که ذره ذره داریم میکشیم هیچوقت از یادم نمیره و یه کینه شده گوشه ی قلبم از این خاکی که تمام عمرم داخلش عذاب کشیدیم، تمام زندگی هامون رفته رو هوا هممون داریم آب میشیم از غصه البته این وضعیت برای ادم هایی صدق میکنه که ذره ای شرافت در وجودشون هست...
چقدر منتظر جواب ایمیل هایی بودم که برای چندتا از اساتید تا فرستاده بودم ،
چقدر دل خوش نشریه ی تازه پا گرفتمون بودم و با ذوق و شوق ساعت ها مینشستم و مطلب آماده میکردم،
چقدر ذوق همایش هایی رو داشتم که قرار بود برگزار بشه،
چقدر سخت برای المپیاد مطالعه میکردم،
چقدر خودم رو آماده کرده بودم و با خودم کلنجار رفته بودم و سعی کردم استرسم رو کنترل کنم تا بتونم بازدید های هماهنگ شده عالی پیش بره،
چقدر کار برنامه ریزی داشتم و ناتموم موند،
چقدر...
اما دیگه برام هیچ کدوم مهم نیست انگار ، فقط داریم نفس میکشیم و خداشاهده به این منجلابی که داخلش هستیم زندگی نمیگن.
«جای گلولهای در بدنم درد میکند که به من اصابت نکرده است.»
دارم با خودم فکر میکنم که شاید خدا
از اینجا رفته و ما
نمیدونیم؛
یا...
یا...
یا مرده و به ما نگفتن ...
روزی دوباره سبز میشویم...
روزهایی که دارند میگذرند رو دوست دارم .
سر کلاس ها میرم و وقت های باقی مونده رو در کتابخانه ی مرکزی دانشگاه یا سالن مطالعه خوابگاه میگذرونم دائم خودم رو رفرش میکنم و مقاله های مرتبط با رشته م رو میخونم و یا نرم افزار های مربوط رو یاد میگیرم، فعالانه تر در انجمن دانشجویی فعالیت میکنم ،معدل ترم به ترمم رو سعی میکنم بالا نگه دارم ، در آزمایشگاه و کار های عملی پویا ترم ، صبح ها زود بیدار میشم و شب ها سر ساعت مشخصی به خواب میرم؛ خلاصه اش رو بخوام بگم تمام وقت های روزم پر است و به بطالت نمیگذرونم .
اما کتاب کمتر میخونم ،کمتر فیلم میبینم، با ادم ها کمتر معاشرت میکنم ، مدت زیادی شده که نتونسته م به خانواده سر بزنم و دلتنگی بسیاری دارم ،شبکه های اجتماعی م بسیار محدود شده ، خیلی لاغر شدم چون به غذا های سلف یکی در میون میرسم و وقت غذا درست کردن هم ندارم ؛ اما راضی هستم ، از درون از خودم راضی هستم با اینکه بعضی وقت ها اطرافیانم ابراز نگرانی میکنن اما خودم حس خوبی دارم ؛ کمتر فکر میکنم به رفتار ادم ها به رفتار خودم، کمتر سرزنش میکنم خودم رو ،از سکوت و تنهایی لذت میبرم ، استرسم چنان کم شده که دیگه لرزش دست و بالا اوردن های مداوم رو ندارم.
کنترل بیماری و جسمم دستم اومده تقریبا و از هفت روز هفته دیگه شش روزش رو داخل مطب دکتر و بیمارستان و ازمایشگاه ها نمیگذرونم .
هیچ کدوم از فاکتور های یک انسان خوشبخت رو که توی فیلم ها و کتاب ها و فضای مجازی میگن رو شاید نداشته باشم اما حداقل میتونم راحت لبخند بزنم و با شخص خودم مهربون ترم.
دیگه دنبال نجات بقیه نیستم بیشتر سعی میکنم روح آزرده و فرسوده ی درونم رو کمک کنم و دستش رو بگیرم تا آروم بگیره.
ماه هاست که گریه نکردم مثل وقت هایی که از درد و ناتوانی تنها کاری بود که میکردم .
ابرهای تیره و تاری که جلوی دیدم و تصمیماتم رو گرفته بودن به روشنایی روز تبدیل نشدن اما دست کم میتونم یه قدم به جلو بردارم و زمین نخورم .
راحت تر به خواب میرم و صبح ها معمولا درد منقبض کردن بدنم توی طول شب از استرس اذیتم نمیکنن و با حس بهتری هم از خواب بیدار میشم.
اخر شب ها داخل محوطه ی بزرگ و قشنگ دانشگاه ساعتی پیاده روی میکنم و شاید این تنها تفریحم داخل کل روز هفته باشه.
میتونم بگم یک زندگی عادی دارم تقریبا و خدا میدونه که چقدر گذشت و زمان صرف شد با درد که الان بتونم با لبخند و حس بهتری چنین مسائلی رو بنویسم .
احتمالا اگر دهه ی سی سالگی به بعد رو ببینم میتونم به خودم افتخار کنم که دهه ی بیست سالگیم آشفته بازار خالی نبوده و تلاش هایی هم کردم.
Reflections_Sertac Ozgumus
میتوانستم این کنم یا آن کنم
اما چون کاجی تنها
در دشتی بیکران
در خود زیستم.
#آنا_آخماتووا
Hanna
🖤خداحافظ دوست کوچولوی من🖤
در میان آشنایانم ولی بیگانهام...
امروز بعد از مدت ها تاکسی آنلاین گرفتم.راننده پسر جوانی با فامیلی بلوچ بود که لباس بلوچی هم پوشیده بود.ماشین تمیز و کولر هم روشن بود و موزیک ملایمی پخش میشد.
چند دقیقه از حرکت گذشته بود که مکالمه ای رو شروع کرد
راننده:خانم میشه یه چیز بگم
من:البته بفرمایید
راننده :من افغان نیستم،بلوچ.
من:بله آقا متوجه اسمتون شدم
راننده:خوب خداروشکر ،پس میشه لطفا اگه از سفر راضی بودین نمره کامل بهم بدین
من:من فقط زمانی امتیاز کم میدم که مشکلی حین سفر وجود داشته باشه که حتما تو گزارشات هم اون مشکل رو قید میکنم ،الان هم همه چیز اکیه هستش و دلیلی برای کم کردن امتیاز نمیبینم.
راننده:مرسی،یه عده وقتی سوار میشن میبینن لباس بلوچ پوشیدم زنگ میزنن پشتیبانی که راننده افغان هستش،
یا بعد که پیاده میشن امتیاز کم بهم میدن،من بلوچم نه افغان ،تازه با خانواده ام اومدم شیراز مادرم مریضه و نمیتونه دیگه تو گرد و خاک سیستان بمونه
من:نگران نباشید اقا، همه چیز اکی هستش الان من امتیاز کامل میدم بهتون،فقط جسارتا چرا برای راحتی خودتون یه لباس دیگه نمیدونید
راننده:پوشیدم ولی نتونستم تحملش کنم ،من تمام عمرم این لباس ها رو پوشیدم با لباس های شهری راحت نیستم حس غربت میگیرم
من:سکوت.
Maybe in another life
کلاس اول تا سوم دبستان رو یک مدرسه گذرونم،مدرسه ای که سال بعد تغییر ماهیت داد و از مدرسه دخترونه تبدیل به پسرونه شد.
اون سه سال رو یک هم نیمکتی داشتم؛آیلین.
دختری تک فرزند و رنگ پریده با سکوتی بی انتها که نشستن کنار کسی که معروف بود به درآوردن صدای سنگ هم نتونست سکوتش رو بشکنه و دروغ چرا همه ی اون زمان ها فکر میکردم از من خوشش نمیاد به همین علت سمتش نمیرفتم.
در هفته حداکثر دو روز به مدرسه میومد و همیشه ی خدا مریض بود،مامانش اجازه ی اومدن به کلاس شنا رو بهش نمیداد،توی حیاط مدرسه با هیچکس بازی نمیکرد و کسی هم حقیقتا اصراری به بودنش نداشت،هیچ اردویی رو هم شرکت نمیکرد ،نامرئی بود به عبارتی.
دیروز بعد از مدت ها به اینستا سری زدم از استوری های همکلاسی های سابق که در اینستا همدیگر رو پیدا کرده بودیم متوجه مراسم یادبود آیلین شدم،یادبود دهمین سالگرد مرگ آیلین.
دلم گرفت ،شاید زیاد حساس بودم و هستم اما دلم گرفت از تصور مرگ دختر بچه ای که نتونست مثل همکلاسی هاش بزرگ بشه و قد بکشه ،روی این زمین راه بره با هر شکست گریه کنه و توی لحظات خوشش بخنده،دانشگاه بره ،دوست پیدا کنه،هیجانات و نوسانات خلقی نوجوانی رو تجربه کنه،توی موقعیتی از زندگی زده بشه و یه لحظه هایی از زندگی رو با تمام وجود احساس خوشحالی کنه.اصلا زندگی مزخرف،اما زندگی کنه.
ردپاش روی این زمین بمونه،نه توی دوازده سالگی دفتر عمرش بسته بشه.
نمیدونم به قول دوستمون که به تناسخ اعتقاد داره توی زندگی بعدی آیلین رو با سکوتش که نه با خنده هاش میشناسیم
میدان آزادی بند...
پانزده سالم که بود دوستم کاف.میم عاشق شد،عاشق پسر همسایه که چشمان تاریکی داشت.
گاه میآمد دنبالش مدرسه و برمیگشتند خانه؛من هم از دم مدرسه اولین بار دیدمش.
۱۸ ساله بود داشت میرفت سربازی،کاف.میم هم برایش میمرد نمیدانم به چه علت اما بین همکلاسی هایمان پسر بینوا به پرگار مشهور بود،شاید به دلیل هیکل لاغرش بود شاید هم به خاطر چیز دیگر ،نفهمیدم علتش را هیچوقت چون دوست کاف.میم هم بود کسی بهم نمیگفت ،به هر حال آن سال کاف.میم گروهی در تلگرام درست کرد و من و پسر همسایه را اد کرد،دوستم دیوانه بود و کارهای عجیب زیادی میکرد.
۲۴ اسفند ۹۶ طبق روال هرسال تولدم نبود،چون تولدی نداشتم ،چون خانواده میخواستند زودتر به مسافرت عید برویم و که من چقدر بدم میآمد روز تولدم در خانه نباشم هوا هم گرفته بود و باران کمی میامد (البته باران را دوست دارم).کاف.میم تولدم را در گروه تلگرام با کلی استیکر از زنبور و هندوانه و قلب و ... تبریک گفت.
پسر همسایه هم تبریک گفت اما من که از وضعیت روز تولدم ناراحت بودم گله کردم و گفتم نه کیکی برای تولد دارم و نه حتی کادویی چون داریم به مسافرت میرویم.
پسر همسایه آهنگی برایم فرستاد و گفت این را علل حساب داشته باش وقتی بعداز عید برگشتی کاف.میم برایت کادو گرفته درسته کادوی واقعی نیست اما خیلی قشنگه و فکر کنم ازش خوشت میاد ،البته در صحفه شخصی ام گفت چون اگر کاف.میم میفهمید پوست از کله اش میکند. .اهنگ باتو از گروه میدان آزادی بند بود و تا به امروز اهنگ موردعلاقه ام است و خودم برایش اسم اهنگ تولدم را انتخاب کرده ام.
سالهاست که خبری از کاف.میم ندارم.پسر همسایه هم همان سال به سربازی رفت و رابطه اش با دوستم تمام و گروه تلگرام بنا به رابطه ی خراب آنها دلیت شد. به چند ماه نکشیده جنازه پسر همسایه برگشت کاف.میم میگفت میگویند از برجک افتاده اما مادرش در گریه ها میگوید پسرم را کشتند،چه کسی؟خدا عالم است.
امروز تولدم نیست ،اما هوا کمی بارانی است در شیراز بالاخره ؛صبح که پلی لیستم را رندوم پلی کردم این اهنگ انتخاب اولین بود و از صبح روی تکرار است و موهای قرمز کاف.میم و صورت محو پسر همسایه از نظرم کنار نمیرود، و چنان دلم تنگ آن روز های پانزده سالگی شده که قلبم را انگار میفشرند و نیاز مبرمی به گریه کردن دارم.
پ.ن:امسال شیراز نه سرمای درستی دارد و نه حتی برف و باران ؛دلم سرمای استخوان سوز و باران و برف میخواهد.
Kensington _sorry
Sorry for the road that I won't take
For the word that I won't say
...For the love that I won't give





