سرگردان در رویا

۳ مطلب در دی ۱۴۰۴ ثبت شده است

‌ ما صبور و محکم نبودیم، دچار بودیم و مجبور ...

زجری که ذره ذره داریم میکشیم هیچوقت از یادم نمیره و یه کینه شده گوشه ی قلبم از این خاکی که تمام عمرم داخلش عذاب کشیدیم، تمام زندگی هامون رفته رو هوا هممون داریم آب میشیم از غصه البته این وضعیت برای ادم هایی صدق میکنه که ذره ای شرافت در وجودشون هست...

چقدر منتظر جواب ایمیل هایی بودم که برای چندتا از اساتید تا فرستاده بودم ،

چقدر دل خوش نشریه ی تازه پا گرفتمون بودم و با ذوق و شوق ساعت ها می‌نشستم و مطلب آماده میکردم،

چقدر ذوق همایش هایی رو داشتم که قرار بود برگزار بشه،

چقدر سخت برای المپیاد مطالعه میکردم،

چقدر خودم رو آماده کرده بودم و با خودم کلنجار رفته بودم و سعی کردم استرسم رو کنترل کنم تا بتونم بازدید های هماهنگ شده عالی پیش بره،

چقدر کار برنامه ریزی داشتم و ناتموم موند،

چقدر...

اما دیگه برام هیچ کدوم مهم نیست انگار ، فقط داریم نفس میکشیم و خداشاهده به این منجلابی که داخلش هستیم زندگی نمیگن.

 

قاصدک
قاصدک

روزی دوباره سبز میشویم...

 

 

روزهایی که دارند میگذرند رو دوست دارم .

سر کلاس ها میرم و وقت های باقی مونده رو در کتابخانه ی مرکزی دانشگاه یا سالن مطالعه خوابگاه میگذرونم دائم خودم رو رفرش میکنم و مقاله های مرتبط با رشته م رو میخونم و یا نرم افزار های مربوط رو یاد میگیرم، فعالانه تر در انجمن دانشجویی فعالیت میکنم ،معدل ترم به ترمم رو سعی میکنم بالا نگه دارم ، در آزمایشگاه و کار های عملی پویا ترم ، صبح ها زود بیدار میشم و شب ها سر ساعت مشخصی به خواب میرم؛ خلاصه اش رو بخوام بگم تمام وقت های روزم پر است و به بطالت نمیگذرونم .

اما کتاب کمتر میخونم ،کمتر فیلم میبینم، با ادم ها کمتر معاشرت میکنم ، مدت زیادی شده که نتونسته م به خانواده سر بزنم و دلتنگی بسیاری دارم ،شبکه های اجتماعی م بسیار محدود شده ، خیلی لاغر شدم چون به غذا های سلف یکی در میون میرسم و وقت غذا درست کردن هم ندارم ؛ اما راضی هستم ، از درون از خودم راضی هستم با اینکه بعضی وقت ها اطرافیانم ابراز نگرانی میکنن اما خودم حس خوبی دارم ؛ کمتر فکر میکنم به رفتار ادم ها به رفتار خودم، کمتر سرزنش میکنم خودم رو ،از سکوت و تنهایی لذت میبرم ، استرسم چنان کم شده که دیگه لرزش دست و بالا اوردن های مداوم رو ندارم.

کنترل بیماری و جسمم دستم اومده تقریبا و از هفت روز هفته دیگه شش روزش رو داخل مطب دکتر و بیمارستان و ازمایشگاه ها نمیگذرونم .

هیچ کدوم از فاکتور های یک انسان خوشبخت رو که توی فیلم ها و کتاب ها و فضای مجازی میگن رو شاید نداشته باشم اما حداقل میتونم راحت لبخند بزنم و با شخص خودم مهربون ترم.

دیگه دنبال نجات بقیه نیستم بیشتر سعی میکنم روح آزرده و فرسوده ی درونم رو کمک کنم و دستش رو بگیرم تا آروم بگیره.

ماه هاست که گریه نکردم مثل وقت هایی که از درد و ناتوانی تنها کاری بود که میکردم .

ابرهای تیره و تاری که جلوی دیدم و تصمیماتم رو گرفته بودن به روشنایی روز تبدیل نشدن اما دست کم میتونم یه قدم به جلو بردارم  و زمین نخورم .

 راحت تر به خواب میرم  و صبح ها معمولا درد منقبض کردن بدنم توی طول شب از استرس اذیتم نمیکنن و با حس بهتری هم از خواب بیدار میشم.

اخر شب ها داخل محوطه ی بزرگ و قشنگ دانشگاه ساعتی پیاده روی میکنم و شاید این تنها تفریحم داخل کل روز هفته باشه.

میتونم بگم یک زندگی عادی دارم تقریبا و خدا میدونه که چقدر گذشت و زمان صرف شد با درد که الان بتونم با لبخند و حس بهتری چنین مسائلی رو بنویسم .

احتمالا اگر دهه ی سی سالگی به بعد رو ببینم میتونم به خودم افتخار کنم که دهه ی بیست سالگیم آشفته بازار خالی نبوده و تلاش هایی هم کردم.

 

 

 

 

قاصدک
قاصدک