سرگردان در رویا

۲۴ مطلب با موضوع «موسیقی بی کلام» ثبت شده است

روزی دوباره سبز میشویم...

 

 

روزهایی که دارند میگذرند رو دوست دارم .

سر کلاس ها میرم و وقت های باقی مونده رو در کتابخانه ی مرکزی دانشگاه یا سالن مطالعه خوابگاه میگذرونم دائم خودم رو رفرش میکنم و مقاله های مرتبط با رشته م رو میخونم و یا نرم افزار های مربوط رو یاد میگیرم، فعالانه تر در انجمن دانشجویی فعالیت میکنم ،معدل ترم به ترمم رو سعی میکنم بالا نگه دارم ، در آزمایشگاه و کار های عملی پویا ترم ، صبح ها زود بیدار میشم و شب ها سر ساعت مشخصی به خواب میرم؛ خلاصه اش رو بخوام بگم تمام وقت های روزم پر است و به بطالت نمیگذرونم .

اما کتاب کمتر میخونم ،کمتر فیلم میبینم، با ادم ها کمتر معاشرت میکنم ، مدت زیادی شده که نتونسته م به خانواده سر بزنم و دلتنگی بسیاری دارم ،شبکه های اجتماعی م بسیار محدود شده ، خیلی لاغر شدم چون به غذا های سلف یکی در میون میرسم و وقت غذا درست کردن هم ندارم ؛ اما راضی هستم ، از درون از خودم راضی هستم با اینکه بعضی وقت ها اطرافیانم ابراز نگرانی میکنن اما خودم حس خوبی دارم ؛ کمتر فکر میکنم به رفتار ادم ها به رفتار خودم، کمتر سرزنش میکنم خودم رو ،از سکوت و تنهایی لذت میبرم ، استرسم چنان کم شده که دیگه لرزش دست و بالا اوردن های مداوم رو ندارم.

کنترل بیماری و جسمم دستم اومده تقریبا و از هفت روز هفته دیگه شش روزش رو داخل مطب دکتر و بیمارستان و ازمایشگاه ها نمیگذرونم .

هیچ کدوم از فاکتور های یک انسان خوشبخت رو که توی فیلم ها و کتاب ها و فضای مجازی میگن رو شاید نداشته باشم اما حداقل میتونم راحت لبخند بزنم و با شخص خودم مهربون ترم.

دیگه دنبال نجات بقیه نیستم بیشتر سعی میکنم روح آزرده و فرسوده ی درونم رو کمک کنم و دستش رو بگیرم تا آروم بگیره.

ماه هاست که گریه نکردم مثل وقت هایی که از درد و ناتوانی تنها کاری بود که میکردم .

ابرهای تیره و تاری که جلوی دیدم و تصمیماتم رو گرفته بودن به روشنایی روز تبدیل نشدن اما دست کم میتونم یه قدم به جلو بردارم  و زمین نخورم .

 راحت تر به خواب میرم  و صبح ها معمولا درد منقبض کردن بدنم توی طول شب از استرس اذیتم نمیکنن و با حس بهتری هم از خواب بیدار میشم.

اخر شب ها داخل محوطه ی بزرگ و قشنگ دانشگاه ساعتی پیاده روی میکنم و شاید این تنها تفریحم داخل کل روز هفته باشه.

میتونم بگم یک زندگی عادی دارم تقریبا و خدا میدونه که چقدر گذشت و زمان صرف شد با درد که الان بتونم با لبخند و حس بهتری چنین مسائلی رو بنویسم .

احتمالا اگر دهه ی سی سالگی به بعد رو ببینم میتونم به خودم افتخار کنم که دهه ی بیست سالگیم آشفته بازار خالی نبوده و تلاش هایی هم کردم.

 

 

 

 

قاصدک
قاصدک

Reflections_Sertac Ozgumus

 

 

 

 

می‌توانستم این کنم یا آن کنم
اما چون کاجی تنها
در دشتی بی‌کران
در خود زیستم.

#آنا_آخماتووا

قاصدک
قاصدک

Maybe in another life

کلاس اول تا سوم دبستان رو یک مدرسه گذرونم،مدرسه ای که سال بعد تغییر ماهیت داد و از مدرسه دخترونه تبدیل به پسرونه شد.

اون سه سال رو یک هم نیمکتی داشتم؛آیلین‌.

دختری تک فرزند و رنگ پریده با سکوتی بی انتها که نشستن کنار کسی که معروف بود به درآوردن صدای سنگ هم نتونست سکوتش رو بشکنه و دروغ چرا همه ی اون زمان ها فکر میکردم از من خوشش نمیاد به همین علت سمتش نمی‌رفتم.

در هفته حداکثر دو روز به مدرسه میومد و همیشه ی خدا مریض بود،مامانش اجازه ی اومدن به کلاس شنا رو بهش نمیداد،توی حیاط مدرسه با هیچکس بازی نمیکرد و کسی هم حقیقتا اصراری به بودنش نداشت،هیچ اردویی رو هم شرکت نمیکرد ،نامرئی بود به عبارتی.

دیروز بعد از مدت ها به اینستا سری زدم از استوری های همکلاسی های سابق که در اینستا همدیگر رو پیدا کرده بودیم متوجه مراسم یادبود آیلین شدم،یادبود دهمین سالگرد مرگ‌ آیلین.

دلم گرفت ،شاید زیاد حساس بودم و هستم اما دلم گرفت از تصور مرگ دختر بچه ای که نتونست مثل همکلاسی هاش بزرگ بشه و قد بکشه ،روی این زمین راه بره با هر شکست گریه کنه و توی لحظات خوشش بخنده،دانشگاه بره ،دوست پیدا کنه،هیجانات و نوسانات خلقی نوجوانی رو تجربه کنه،توی موقعیتی از زندگی زده بشه و یه لحظه هایی از زندگی رو با تمام وجود احساس خوشحالی کنه.اصلا زندگی مزخرف،اما زندگی کنه.

ردپاش روی این زمین بمونه،نه توی دوازده سالگی دفتر عمرش بسته بشه.

نمیدونم به قول دوستمون که به تناسخ اعتقاد داره توی زندگی بعدی آیلین رو با سکوتش که نه با خنده هاش میشناسیم

 

 

قاصدک
قاصدک

میدان آزادی بند...

 

پانزده سالم که بود دوستم کاف.میم عاشق شد،عاشق پسر همسایه که چشمان تاریکی داشت.

گاه می‌آمد دنبالش مدرسه و برمی‌گشتند خانه؛من هم از دم مدرسه اولین بار دیدمش.

۱۸ ساله بود داشت می‌رفت سربازی،کاف.میم هم برایش می‌مرد نمیدانم به چه علت اما بین همکلاسی هایمان پسر بینوا به پرگار مشهور بود،شاید به دلیل هیکل لاغرش بود شاید هم به خاطر چیز دیگر ،نفهمیدم علتش را هیچوقت چون دوست کاف.میم هم بود کسی بهم نمی‌گفت ،به هر حال آن سال کاف.میم گروهی در تلگرام درست کرد و من و پسر همسایه را اد کرد،دوستم دیوانه بود و کارهای عجیب زیادی می‌کرد.

۲۴ اسفند ۹۶ طبق روال هرسال تولدم نبود،چون تولدی نداشتم ،چون خانواده می‌خواستند زودتر به مسافرت عید برویم و که من چقدر بدم می‌آمد روز تولدم در خانه نباشم هوا هم گرفته بود و باران کمی میامد (البته باران را دوست دارم).کاف.میم تولدم را در گروه تلگرام با کلی استیکر از زنبور و هندوانه و قلب و ‌... تبریک گفت.

پسر همسایه هم تبریک گفت اما من که از وضعیت روز تولدم ناراحت بودم گله کردم و گفتم نه کیکی برای تولد دارم و نه حتی کادویی چون داریم به مسافرت می‌رویم.

پسر همسایه آهنگی برایم فرستاد و گفت این را علل حساب داشته باش وقتی بعداز عید برگشتی کاف.میم برایت کادو گرفته درسته کادوی واقعی نیست اما خیلی قشنگه و فکر کنم ازش خوشت میاد ،البته در صحفه شخصی ام گفت چون اگر کاف.میم می‌فهمید پوست از کله اش می‌کند. .اهنگ باتو از گروه میدان آزادی بند بود و تا به امروز  اهنگ موردعلاقه ام است و خودم برایش اسم اهنگ تولدم را انتخاب کرده ام.

سالهاست که خبری از کاف.میم ندارم.پسر همسایه هم همان سال به سربازی رفت و رابطه اش با دوستم تمام و گروه تلگرام بنا به رابطه ی خراب آنها دلیت شد. به چند ماه نکشیده جنازه پسر همسایه برگشت کاف.میم میگفت می‌گویند از برجک افتاده اما مادرش در گریه ها می‌گوید پسرم را کشتند،چه کسی؟خدا عالم است.

امروز تولدم نیست ،اما هوا کمی بارانی است در شیراز بالاخره ؛صبح که پلی لیستم را رندوم پلی کردم این اهنگ انتخاب اولین بود و از صبح روی تکرار است و موهای قرمز کاف.میم و صورت محو پسر همسایه از نظرم کنار نمی‌رود، و چنان دلم تنگ آن روز های پانزده سالگی شده که قلبم را انگار می‌فشرند و نیاز مبرمی به گریه کردن دارم.

پ.ن:امسال شیراز نه سرمای درستی دارد و نه حتی برف و باران ؛دلم سرمای استخوان سوز و باران و برف می‌خواهد.

 

 

قاصدک
قاصدک

Kensington _sorry

 

 

Sorry for the road that I won't take

For the word that I won't say

...For the love that I won't give

 

 

قاصدک
قاصدک

Zia Ghiasi_today is the new tomorrow

 

 

_باید در خودت، یک گوشه ای از وجودت
آدمی ساخته باشی که در روزهای سخت
نیازی به پناه بردن به هیچ‌ کجا و هیچکس
نداشته باشد
 
[(غسان کنفانی)]

 

 

قاصدک
قاصدک

هستی چه بود؟ قصه ی پر رنج و ملالی...

 

 

 

 

 

_هستی چه بود؟

قصه ی پر رنج و ملالی ،

کابوس پر از وحشتی آشفته خیالی...

 

قاصدک
قاصدک

She remember _ Maksym Rzeminski

 

 

 

 

 

+نمیدونم باورت میشه یا نه خاطرات تو ذهنم خیلی تو ذهنم نمیمونه نمیدونم چرا

 

:منم زیاد چیزی یادم نمیمونه ولی یادم هست همیشه تو رو

 

((نیلوفر نوشت)) 

قاصدک
قاصدک

Evgeny grinko _short memory

 

 

 

 

 

اندی دوفرین کارکتر اصلی فیلم رستگاری در شاوشنگ یه دیالوگ داره که میگه زیبایی موسیقی در اینه که نمیتونن ازت بگیرنش

 

 

قاصدک
قاصدک

Gibran Alcocer _ idea 10

 

 

 


​​​​

براو ببخشائید

بر او که از درون متلاشی‌ست...

#فروغ_فرخزاد
 

قاصدک
قاصدک
۱ ۲ ۳ بعدی