سرگردان در رویا

۱۵ مطلب با موضوع «diary» ثبت شده است

روزی دوباره سبز میشویم...

 

 

روزهایی که دارند میگذرند رو دوست دارم .

سر کلاس ها میرم و وقت های باقی مونده رو در کتابخانه ی مرکزی دانشگاه یا سالن مطالعه خوابگاه میگذرونم دائم خودم رو رفرش میکنم و مقاله های مرتبط با رشته م رو میخونم و یا نرم افزار های مربوط رو یاد میگیرم، فعالانه تر در انجمن دانشجویی فعالیت میکنم ،معدل ترم به ترمم رو سعی میکنم بالا نگه دارم ، در آزمایشگاه و کار های عملی پویا ترم ، صبح ها زود بیدار میشم و شب ها سر ساعت مشخصی به خواب میرم؛ خلاصه اش رو بخوام بگم تمام وقت های روزم پر است و به بطالت نمیگذرونم .

اما کتاب کمتر میخونم ،کمتر فیلم میبینم، با ادم ها کمتر معاشرت میکنم ، مدت زیادی شده که نتونسته م به خانواده سر بزنم و دلتنگی بسیاری دارم ،شبکه های اجتماعی م بسیار محدود شده ، خیلی لاغر شدم چون به غذا های سلف یکی در میون میرسم و وقت غذا درست کردن هم ندارم ؛ اما راضی هستم ، از درون از خودم راضی هستم با اینکه بعضی وقت ها اطرافیانم ابراز نگرانی میکنن اما خودم حس خوبی دارم ؛ کمتر فکر میکنم به رفتار ادم ها به رفتار خودم، کمتر سرزنش میکنم خودم رو ،از سکوت و تنهایی لذت میبرم ، استرسم چنان کم شده که دیگه لرزش دست و بالا اوردن های مداوم رو ندارم.

کنترل بیماری و جسمم دستم اومده تقریبا و از هفت روز هفته دیگه شش روزش رو داخل مطب دکتر و بیمارستان و ازمایشگاه ها نمیگذرونم .

هیچ کدوم از فاکتور های یک انسان خوشبخت رو که توی فیلم ها و کتاب ها و فضای مجازی میگن رو شاید نداشته باشم اما حداقل میتونم راحت لبخند بزنم و با شخص خودم مهربون ترم.

دیگه دنبال نجات بقیه نیستم بیشتر سعی میکنم روح آزرده و فرسوده ی درونم رو کمک کنم و دستش رو بگیرم تا آروم بگیره.

ماه هاست که گریه نکردم مثل وقت هایی که از درد و ناتوانی تنها کاری بود که میکردم .

ابرهای تیره و تاری که جلوی دیدم و تصمیماتم رو گرفته بودن به روشنایی روز تبدیل نشدن اما دست کم میتونم یه قدم به جلو بردارم  و زمین نخورم .

 راحت تر به خواب میرم  و صبح ها معمولا درد منقبض کردن بدنم توی طول شب از استرس اذیتم نمیکنن و با حس بهتری هم از خواب بیدار میشم.

اخر شب ها داخل محوطه ی بزرگ و قشنگ دانشگاه ساعتی پیاده روی میکنم و شاید این تنها تفریحم داخل کل روز هفته باشه.

میتونم بگم یک زندگی عادی دارم تقریبا و خدا میدونه که چقدر گذشت و زمان صرف شد با درد که الان بتونم با لبخند و حس بهتری چنین مسائلی رو بنویسم .

احتمالا اگر دهه ی سی سالگی به بعد رو ببینم میتونم به خودم افتخار کنم که دهه ی بیست سالگیم آشفته بازار خالی نبوده و تلاش هایی هم کردم.

 

 

 

 

قاصدک
قاصدک

Hanna

 

 

🖤خداحافظ دوست کوچولوی من🖤

قاصدک
قاصدک

در میان آشنایانم ولی بیگانه‌ام...

امروز بعد از مدت ها تاکسی آنلاین گرفتم.راننده پسر جوانی با فامیلی بلوچ بود که لباس بلوچی هم پوشیده بود.ماشین تمیز و کولر هم روشن بود و موزیک ملایمی پخش می‌شد.

چند دقیقه از حرکت گذشته بود که مکالمه ای رو شروع کرد

راننده:خانم میشه یه چیز بگم

من:البته بفرمایید 

راننده :من افغان نیستم،بلوچ.

من:بله آقا متوجه اسمتون شدم

راننده:خوب خداروشکر ،پس میشه لطفا اگه از سفر راضی بودین نمره کامل بهم بدین

من:من فقط زمانی امتیاز کم میدم که مشکلی حین سفر وجود داشته باشه که حتما تو گزارشات هم اون مشکل رو قید میکنم ،الان هم همه چیز اکیه هستش و دلیلی برای کم کردن امتیاز نمیبینم‌.

راننده:مرسی،یه عده وقتی سوار میشن میبینن لباس بلوچ پوشیدم زنگ میزنن پشتیبانی که راننده افغان هستش،

یا بعد که پیاده میشن امتیاز کم بهم میدن،من بلوچم نه افغان ،تازه با خانواده ام اومدم شیراز مادرم مریضه و نمیتونه دیگه تو گرد و خاک سیستان بمونه

من:نگران نباشید اقا، همه چیز اکی هستش الان من امتیاز کامل میدم بهتون،فقط جسارتا چرا برای راحتی خودتون یه لباس دیگه نمیدونید

راننده:پوشیدم ولی نتونستم تحملش کنم ،من تمام عمرم این لباس ها رو پوشیدم با لباس های شهری راحت نیستم حس غربت میگیرم

من:سکوت.

 

قاصدک
قاصدک

Maybe in another life

کلاس اول تا سوم دبستان رو یک مدرسه گذرونم،مدرسه ای که سال بعد تغییر ماهیت داد و از مدرسه دخترونه تبدیل به پسرونه شد.

اون سه سال رو یک هم نیمکتی داشتم؛آیلین‌.

دختری تک فرزند و رنگ پریده با سکوتی بی انتها که نشستن کنار کسی که معروف بود به درآوردن صدای سنگ هم نتونست سکوتش رو بشکنه و دروغ چرا همه ی اون زمان ها فکر میکردم از من خوشش نمیاد به همین علت سمتش نمی‌رفتم.

در هفته حداکثر دو روز به مدرسه میومد و همیشه ی خدا مریض بود،مامانش اجازه ی اومدن به کلاس شنا رو بهش نمیداد،توی حیاط مدرسه با هیچکس بازی نمیکرد و کسی هم حقیقتا اصراری به بودنش نداشت،هیچ اردویی رو هم شرکت نمیکرد ،نامرئی بود به عبارتی.

دیروز بعد از مدت ها به اینستا سری زدم از استوری های همکلاسی های سابق که در اینستا همدیگر رو پیدا کرده بودیم متوجه مراسم یادبود آیلین شدم،یادبود دهمین سالگرد مرگ‌ آیلین.

دلم گرفت ،شاید زیاد حساس بودم و هستم اما دلم گرفت از تصور مرگ دختر بچه ای که نتونست مثل همکلاسی هاش بزرگ بشه و قد بکشه ،روی این زمین راه بره با هر شکست گریه کنه و توی لحظات خوشش بخنده،دانشگاه بره ،دوست پیدا کنه،هیجانات و نوسانات خلقی نوجوانی رو تجربه کنه،توی موقعیتی از زندگی زده بشه و یه لحظه هایی از زندگی رو با تمام وجود احساس خوشحالی کنه.اصلا زندگی مزخرف،اما زندگی کنه.

ردپاش روی این زمین بمونه،نه توی دوازده سالگی دفتر عمرش بسته بشه.

نمیدونم به قول دوستمون که به تناسخ اعتقاد داره توی زندگی بعدی آیلین رو با سکوتش که نه با خنده هاش میشناسیم

 

 

قاصدک
قاصدک

میدان آزادی بند...

 

پانزده سالم که بود دوستم کاف.میم عاشق شد،عاشق پسر همسایه که چشمان تاریکی داشت.

گاه می‌آمد دنبالش مدرسه و برمی‌گشتند خانه؛من هم از دم مدرسه اولین بار دیدمش.

۱۸ ساله بود داشت می‌رفت سربازی،کاف.میم هم برایش می‌مرد نمیدانم به چه علت اما بین همکلاسی هایمان پسر بینوا به پرگار مشهور بود،شاید به دلیل هیکل لاغرش بود شاید هم به خاطر چیز دیگر ،نفهمیدم علتش را هیچوقت چون دوست کاف.میم هم بود کسی بهم نمی‌گفت ،به هر حال آن سال کاف.میم گروهی در تلگرام درست کرد و من و پسر همسایه را اد کرد،دوستم دیوانه بود و کارهای عجیب زیادی می‌کرد.

۲۴ اسفند ۹۶ طبق روال هرسال تولدم نبود،چون تولدی نداشتم ،چون خانواده می‌خواستند زودتر به مسافرت عید برویم و که من چقدر بدم می‌آمد روز تولدم در خانه نباشم هوا هم گرفته بود و باران کمی میامد (البته باران را دوست دارم).کاف.میم تولدم را در گروه تلگرام با کلی استیکر از زنبور و هندوانه و قلب و ‌... تبریک گفت.

پسر همسایه هم تبریک گفت اما من که از وضعیت روز تولدم ناراحت بودم گله کردم و گفتم نه کیکی برای تولد دارم و نه حتی کادویی چون داریم به مسافرت می‌رویم.

پسر همسایه آهنگی برایم فرستاد و گفت این را علل حساب داشته باش وقتی بعداز عید برگشتی کاف.میم برایت کادو گرفته درسته کادوی واقعی نیست اما خیلی قشنگه و فکر کنم ازش خوشت میاد ،البته در صحفه شخصی ام گفت چون اگر کاف.میم می‌فهمید پوست از کله اش می‌کند. .اهنگ باتو از گروه میدان آزادی بند بود و تا به امروز  اهنگ موردعلاقه ام است و خودم برایش اسم اهنگ تولدم را انتخاب کرده ام.

سالهاست که خبری از کاف.میم ندارم.پسر همسایه هم همان سال به سربازی رفت و رابطه اش با دوستم تمام و گروه تلگرام بنا به رابطه ی خراب آنها دلیت شد. به چند ماه نکشیده جنازه پسر همسایه برگشت کاف.میم میگفت می‌گویند از برجک افتاده اما مادرش در گریه ها می‌گوید پسرم را کشتند،چه کسی؟خدا عالم است.

امروز تولدم نیست ،اما هوا کمی بارانی است در شیراز بالاخره ؛صبح که پلی لیستم را رندوم پلی کردم این اهنگ انتخاب اولین بود و از صبح روی تکرار است و موهای قرمز کاف.میم و صورت محو پسر همسایه از نظرم کنار نمی‌رود، و چنان دلم تنگ آن روز های پانزده سالگی شده که قلبم را انگار می‌فشرند و نیاز مبرمی به گریه کردن دارم.

پ.ن:امسال شیراز نه سرمای درستی دارد و نه حتی برف و باران ؛دلم سرمای استخوان سوز و باران و برف می‌خواهد.

 

 

قاصدک
قاصدک

او یک انسان است...

 

{(آنگاه که اربابان عرصه را بر مردم روی زمین تنگ کردند؛بردگان سعادت از دست داده ی خود را در آسمانها جست و جو کردند.)} 
{گئورگ ویلهلم فردریش هگل}

 

او مذهبی نبود،اما نماز هایش را تا حد امکان میخواند و روزه هایش را تا حد توان میگرفت.

او مذهبی نبود،اما قران را ختم میکرد(بی آنکه معنی آن را بفهمد و یا لااقل تلاش کند که بفهمد).

او مذهبی نبود،اما به پیامبران و نوه ها و نتایجشان باوری شدید داشت و از کسانی که به آنها اعتقاد نداشتند بیزاری میجست.

او مذهبی نبود،لاک میزد و موهایش را بیرون میریخت و حسابی به خودش میرسید.

او مذهبی نبود،اما محرم و نامحرم را رعایت میکرد و انتطار داشت اطرافیانش هم همین کار را انجام دهند و در عین حال به آزادی انتخاب اعتقاد داشت.

او مذهبی نبود،دروغ میگفت و غیبت میکرد و رفتار ها و افکار دیگران را ریز به ریز و جزء به جزء تحلیل میکرد.

او مذهبی نبود،اما...

آدم بدی نیست،یکی از همین ادم های ساده ی اطرافیانتان است در همسایگیتان یا در محل کارتان یا گوشه به گوشه ی دیگر این شهر.

از ان ادم های که رفتارشان پر از تناقض است و اما در عین حال بسیار عادی چون تعدادشان زیاد است و هرکجا سربگردانی یکیشان را میبینی،

چیز هایی را میپرستد و بهشان اعتقاد دارد که نمیداند چیست و تلاشی برای دانستن هم نمیکند،کاری را میکند که نسل های قبل ترش نیز انجام میدادند،بیچارگانی به دام افتاده که نمیداند بهر چه امده اند در این دنیا و چه را میپرستند.

انسانی زاده شده از خاک و بارور ندانسته ها.

 

((نیلوفر نوشت))

 

 

قاصدک
قاصدک

روسری های سفید، اذهان سیاه...

 

 

گریه هاش رو تموم کرد

آروم ازش میپرسم خوب دوست داری بگی چی شده؟

صورتش رو پاک میکنه و با صدای گرفته میگه خیلی ناراحتم که 18 سال سن دارم اما نمیتونم پوشش دلخواه خودم رو داشته باشم

میخندم و میگم دختر خوب چندین میلیون زن پیر و جوون تو این کشور وضعشون همینه تو که تنها نفری نیستی که این شرایط رو داره

میگه نه منظورم این نیست منظورم تو خانواده س

چند روز پیش پسرخالم که خیلی از من بزرگتره اومده بود خونمون من آستین کوتاه پوشیده بودم

مامانم بعدش که رفت باهام دعوا کرد که چرا لباس بلند نپوشیدم بهش میگم من مثل خواهر کوچیکشم و خود مامانمم اینو میدونه اما بازم قبول نمیکنه و باهام دعوا کرد و گفت هر جور هم باشه نمی‌ذارم لباس‌ کوتاه جلوی نامحرم بپوشی بهش هم میگم من اصلا به اسلام اعتقاد ندارم که بخواد محرم و نامحرم واسم معنا داشته باشه ولی بازم گوش نمیکنه 

تو بگو ببینم این دفعه حق با منِ یا مامانم؟

مسلمه که دلش میخواد بگم حق با اونه اما من نمیگم

به جاش میگم که زمین خدا پهناوره اگه این گوشه اش اذیتش میکنه مطمئنم جایی میتونه پیدا کنه که آسوده خاطر باشه دنیا خیلی بزرگه و تلاش کنه یه زندگی تازه برای خودش بسازه به قول محمود دولت آبادی در این دنیای بزرگ، جایی هم آخر برای تو هست، راهی هم آخر برای تو هست. در ِ زندگانی را که گِل نگرفته اند. 

میگم که مادرش با اون حداقل دو دهه فاصله سنی داره و یه زنه خانه داره و متوجه نیست چون اخلاقیات زمان و دوره ی خودش اینطور ایجاب میکنه که همچین چیزایی رو تابو بدونه و دعوا راه به جایی نمیره سعی میکنم آرومش کنم. 

وقتی که داشت میرفت از این که حرف های دلخواهش رو مثل اینکه درست میشه، اونا تغییر میکنن و از این حرف ها رو نشنیده بود ازم دلگیر و ناراحت میشه، توی چشم هاش میبینم

اما نمیتونستم بهش دروغ بگم. 

((نیلوفر نوشت)) 

 

 

قاصدک
قاصدک

شب اورمزد آمد و ماه دی

 

بر سر آنم که گر ز دست برآید

دست به کاری زنم که غصه سر آید

خلوت دل نیست جای صحبت اضداد

دیو چو بیرون رود فرشته درآید

صحبت حکام ظلمت شـب یلداست

نور ز خورشید جوی بو که برآید

بر در ارباب بی‌مروت دنیا

چند نشینی که خواجه کی به درآید

ترک گدایی مکن که گنج بیابی

از نظر ره روی که در گذر آید

صالح و طالح متاع خویش نمودند

تا که قبول افتد و که در نظر آید

بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر

باغ شود سبز و شاخ گل به برآید

غفلت حافظ در این سراچه عجب نیست

هر که به میخانه رفت بی‌خبر آید

 

[{حافظ}] 

 

پ.ن 1 :حقیقتا یادم نمیاد اخرین سالی که یلدا رو درست طبق آداب و رسوم جشن گرفتم کی بود اما ارزش خیلی زیادی برای مناسبت های این چنینی قائلم.

 

پ.ن 2 : یادم هست که دوره ی راهنمایی معلم هنری داشتیم که علاقه ی زیادی به ایشون داشتم و یکبار درباره ی اشتیاقم به تاریخ و فرهنگ صحبت می کردم و گفتم خیلی دلم میخواد ریشه ی آداب و رسوم رایج ایران رو بدونم مثل عید ها و... ایشون هم چون از علاقه ی من به کتاب خبر داشتن، کتاب اقای پرویز رجبی به  اسم جشن های ایرانی رو بهم قرض دادن و متاسفانه بنا به دلایلی نتونستم کامل کتاب رو بخونم اما چقدر حسرت خوردم که چرا همچین کتاب های با ارزشی که درمورد فرهنگ ما توضیح داده در مدارس تدریس نمیشن. 

 

پ.ن 3 :صدای سه تار، صدای ساز موردعلاقه ام است. قطعه ی از آلبوم قافله سالار استاد محمدرضا لطفی به نظرم این شب دوست داشتنی شنیدن داره

 

 

شب چله و رسیدن فصل دوست داشتنی زمستون مبارک. 🍂🍉❄️

قاصدک
قاصدک

رنج زنان در گرو افکار خاموش

 

 

 

عمه فوت کرد عده ای میگفتند کاش حداقل تک دخترش ازدواج کرده بود حالا پسر ها گلیم خود را از آب بیرون میکشند اما دختر که ازدواج نکرده باشد و مادرش هم برود دیگر هیچ، اوضاعش خیلی سخت خواهد شد
دختر عمه شاغل است و سی و خورده ای سال سن دارد بسیار مستقل و با اراده و همیشه سعی میکرد بدون کمک چهار برادر و پدر و مادر به خواسته هایش برسد و حق و حقوقش را مطالبه کند. بعد از فوت مادرش اوضاع برایش سخت شد؟ بله شد مادرش را از دست داده بود، دوست خوبش را و مانند همه ی آدم هایی شده بود که عزیزی را در اثر مرگ از دست میدهند وضعیت سختی را می گذراند، اما همچنان دختر عمه کارش را ادامه میدهد، به دنبال پیشرفت است و سعی میکند زندگی خوبی برای خود بسازد بدون آنکه چشم داشتی، داشته باشد به رسیدن کمک از طرف جنس مذکری اما همچنان اطرافیانش معتقد به این هستند که وقتش است دیگر حتما ازدواج کند و دیگر نباید مجرد بماند و زندگیست دیگر ناگهان میبیند پدرش هم دیگر نیست و بدون یار و یاوری میخواهد چه کند و تلاش میکنند به کم ارزش جلوه دادن تلاش هایش چون یک زن است و بدون داشتن یک صاحب بالای سرش نمی تواند زندگی کند.
از خواهر بزرگه پرسیدم به نظرت دلیل عدم موفقیت مردم در درست کردن حکومتشان چه میتواند باشد؟ بالاخره نمیشود گفت که همه ساکت نشسته اند عده ی زیادی از بین رفته اند و همچنان ظلم و ستم در این کشور بر مردم روا داشته می شود.
گفت علت عدم انقلاب یک کشور معلول عدم انقلاب در افکار اعضای یک جامعه است. جامعه ای که هنوز وظیفه ی یک زن را ازدواج و به دنبال آن بچه آوردن میداند، جامعه ای که زنان کوچک ترین حقوقشان را برای مثال خارج شدن از کشور بدون داشتن  اذن و اجازه پدر یا همسرانشان نمیتوانند دریافت کنند، نمیتوانند یک کشور را تغییر دهند در جهت درستی، کشوری که  هنوز بزرگترین دغدغه ی عده ی زیادی از مردان داشتن بکارت همسرانشان هنگام ازدواج است نیازمند تغییر در ذهن های پوسیده است و همیشه تغییر های بزرگ از تغییر در افکار به وجود می آید، و اگر نگاه به کشور های دیگر  کنی هم متوجه حرف هایم میشوی که چگونه ذهن های عقب مانده چگونه باعث نابودی خود و جهان اطرافشان می شود. عراق، افغانستان، پاکستان، کوبا که چه گوارا داشت و... محکوم به رنج اند و مردمانشان تمام قصور ها را به گردن اروپا و آمریکا می اندازند ولو اینکه آنها هم مقصر باشند اما بیشتر تقصیر ها به گردن مردمی اند که میخواهند با افکار مردمان اروپا در قرون وسطا کشوری داشته باشند مانند اروپا در قرن بیستم.

پ. ن :کسی پرسید تو از فمنیست های دو آتشه هستی نه؟ گفتم خیر من اصلا فمنیست نیستم گفت اما خیلی درموردزنان و حقوقشان  صحبت میکنی گفتم بله صحبت میکنم اما آیا این مرا به یک فمنیست تبدیل میکند من درمورد هوا و فضا هم زیاد صحبت میکنم اما  ایا من یک فضانوردم؟ خیر نیستم، فمنیست بودن نیاز به تلاش و مبارزه دارد اما من هیچ مبارزه ای نکرده ام تا به حال و من چیز هایی را که احساس میکنم پیرامون زن بودن خود به زبان می آورم نه به عنوان یک فرد حامی و فمنیست.

((نیلوفر نوشت))

قاصدک
قاصدک

در آن دیار همزبانی....

 

 

پشت سر هم حرف میزنه و سوال میپرسه؛ پرسیدن هر سوالش مدتی طول میکشه، لکنت داره
یکی از پاهاش از او یکی کوچیک تره
مامانش که با منشی حرف میزد میگفت یه کلیه هم بیشتر نداره.
مامانش معذرت میخواد و بهش تذکر میده که دیار انقدر خانم رو اذیت نکن و من میگم اشکال نداره بزارین حرف بزنه منو اذیت نمیکنه
ازم میپرسه منم مثل تو میتونم خوب حرف بزنم بعدا؟
میگم نمیدونم شاید بشه
میگه قشنگ حرف میزنی کاش منم مثل تو حرف بزنم.
نگاش میکنم؛ بر و بر.
اولین باره نیست کسی میگه قشنگ حرف میزنی
اما من اولین باره که حس میکنم قشنگ حرف میزنم
من واقعا قشنگ حرف میزنم؟ با لیسپ زبان هم میشه قشنگ حرف زد؟
اگه قشنگ حرف میزنم اینجا چیکار میکنم
تو سن 18 سالگی واسه چی اومدم گفتار درمانی؟
جوابش رو میدونم؛ برای حس کمبودی که همیشه تو وجودم بوده اما اعترافش خیلی سخته حتی توی ذهنم
صداش رشته های افکارم رو از هم پاره میکنه
بچه های خالم وقتی حرف میزنم مسخرم میکنن ولی اشکالی نداره چون داییم وقتی اونا اذیتم میکنن بیشتر به من شکلات و پول تو جیبی میده تازه همیشه بقیه واسم کادو میخرن اگه ناراحت بشم. با ذوق میگه
انگار لذت میبره از مزیت هایی که با مشکلاتش بهش میرسید.
مثل باقی بچه هایی که با والدین و همراه هاشون توی سالن نشستن و منتظر نوبتشونن نیست، پر از شور و هیجانه؛ مثل باقی یه گوشه کز نکرده مثل من. مدام در حال انجام کاریه، هر جلسه همینطوره کل سالن انتظار رو با بازیگوشیش میزاره سرش.
میگه بزرگ که شدم نقاش میشم الانم نقاشی های قشنگی میکشما بزار جلسه ی بعد که اومدم نشونت میدم.
منشی صدام میزنه؛ نوبتم شده.

سه سال از صحبتی که با دیار کردم گذشته
هر بار با ادمای جدیدی اشنا میشم، با کسایی که اولین بار طرز حرف زدن من رو میشنون دیگه حس نمیکنم باید حرف زدن رو تموم کنم، هیچی نگم و ساکت بشم
من خوب شدم؟ نه من هنوز هم دچار لیسپ زبانم
اما هر وقت که حرف میزنم صورت پسر بچه ای میاد توی ذهنم که میخواست مثل من حرف بزنه،
دیاری که دنیا و مشکلاتش رو محو میشمرد در مقابل شکلات های بیشتری که نصیبش میشد.
پسر بچه ای که من در نظرش قشنگ حرف میزدم

((نیلوفر نوشت))

قاصدک
قاصدک
۱ ۲ بعدی