سرگردان در رویا

۱۵ مطلب با موضوع «diary» ثبت شده است

سبکی تحمل ناپذیر زن بودن

 

 

 

امروز مامان کمر درد شدیدی داشت و نمیتونست کاری انجام بده و خوب تقریبا میتونم بگم مجبور شدم همه ی کارها رو انجام بدم با اینکه برای خودم برنامه ی ویژه ای داشتم. عصر برای شام نان باگت تمام کرده بودیم و مجبور شدم به مغازه ی نان فانتزی برم، شلوغ شلوغ بود انگار همه ی شهر داخل اون مغازه ی کوچیک بودن و من تنها خانم حاظر در اون مکان(البته به جز فروشنده) یکی از اقایون که نوبتش بود، در کمال ادب نوبتش رو به من داد فک کنم متوجه شده بود که در اون شلوغی که همه به هم چسبیده بودن حس خوبی ندارم؛ از انجا که از تعارف بدم می اید و خوب واقعا نیاز داشتم سریع نان بگیرم و بیرون بروم فرصت رو غنیمت شمردم. اقای پیری در رنج سنی 60_70سال که متوجه کار اون آقا شده بود از کارش تمجید کرد و گفت بله بله خانم ها مقدمن بالاخره ما توی دوره ی زن زندگی آزادی هستیم. از انجا که این روزها کافیست اشاره ی کوچکی به وضعیت سیاسی بکنیم تا همه به حرف بیان بقیه هم به نحوی حرف اقای پیر رو تایید کردند؛ یکی از اقایون نسبتا مسنی هم که انجا بود به شوخی گفت خانوما پس کی میخواید همت کنید و بند و بساطشون رو جمع کنید و ما رو راحت.

از نان فروشی که بیرون زدم ترجیح دادم تا خانه پیاده روی کنم. طول مسیر رو درمورد تغییرات جامعه بعد از جریانات اخیر فکر میکردم؛با خودم میگفتم هیچ وقت فکرشم به ذهنم خطور نمیکرد که روزی مردهای جامعه ای مردسالار مثل ایران که همیشه زنان رو در انزوا قرار دادن و در هر صورت اون ها رو دست کم گرفتن حالا چشم انتظار این باشن که همون زن ها آزادی و حق زندگی شون رو بهشون برگردوند.زن هایی که بچه های مردهای این جامعه رو به دنیا میارن و بعد خیلی راحت از حق تصمیم گیری براشون محروم میشن؛ مرد هایی که توی خیلی از جاها در مقایسه با خانم ها جا زدن اما باز هم از تفکر و عقایدشون دست نکشیدن بابا تعریف میکرد که سال های 89 که تازه شرکتش رو راه اندازی کرده بود شرکت رقیبی سر و کله اش پیدا شد و خیلی قدر و با ثبات جلو میرفت و همه فکر میکردن که رئیس های  شرکت مردن؛ اما خوب معلوم شد که اون شرکت متعلق به خانومی هست تقریبا جوان  و دونفری که به اسم صاحبان شرکت شناخته میشدن در واقع برادر و همسر اون خانم بودن و بعد از مدتی که اون خانم از کار کشید کنار برادر و همسر اون خانم از عهده ریاست بر نیومدن و شرکت رو به ورشکستگی رفت و منحل شد و هنوز بابا از قدرت ریاست اون خانم صحبت میکنه و مثال میزنه توی اون جو و محیط مردونه که حتی منشی خانم به سختی پیدا میشد . من توی چهارده سالگی خیلی آسون فهمیدم که چقدر من، مادرم، خواهر هام و باقی زنان مملکتم جایگاه پایین و حقارت آمیزی رو داریم توی این جامعه؛ وقتی که مادرم برای گرفتن پرونده ی من به مدرسه رفت و دست خالی برگشت به این دلیل که پرونده ی دانش آموزان فقط به پدر دانش آموز داده میشه یا که برای کارت عابر بانک گرفتن زیر سن قانونی فقط امضای پدر لازمه و امثال این مثال ها که همه ی ما میدونیم و گفتن نداره؛و حالا همون جامعه خواستار گرفتن حقش توسط ما زن ها هست. البته من نمیخوام از حمایت ها و پشتیبانی مرد های چه در اتفاقات اخیر و چه در باقی دوره ها چشم پوشی کنم و به عبارتی همه رو با یک چوب بزنم؛ اما خوب کلیت جامعه ی ایران مردسالارانه هست و این رو میشه هم در قانون های وضع شده و هم تسلط مردها دید. 

پ. ن:فیلم حرف های زنانه رو تماشا کردم اخیر. این فیلم درمورد زن هایی از یک جامعه هستن که همیشه نادیده گرفته شدن، تحقیر شدن و بهشون ظلم روا شده و حالا میخوان برای اولین بار تصمیم بگیرن، تصمیم بین سه گزینه ی موندن  و عادی جلوه دادن همه چیز؛ رفتن‌ و یا موندن و جنگیدن.روایتی بسیار آرام که به نظر به دور هیاهو میاد اما کافیه یکم به عمق فیلم رفت تا متوجه تنش نهفته در فیلم شد. 

((نیلوفر نوشت)) 

 

قاصدک
قاصدک

تکرار بهار مبارک...

 

 

تقریبا دوهفته  پیش اخرین روز کلاس بود، هوا به شدت بهاری و زیبا. بچه ها سر به سر استاد میذاشتن تا زودتر کلاس رو تموم کنه بره. به قول یکیشون  هوای عصر اواخر اسفند تو شیراز این جوریه که انگار یکی هی سیخونکت میزنه که پاشو برو تو شلوغ ترین قسمت شهر بگرد و ازدحام مردم رو نگاه کنی کلاس چه معنی داره.اما خوب استاد راضی بشو نبود، یکی از همکلاسی ها ازش پرسید استاد اصلا شما خودتون حال و هوای عید نخورده به سرتون یعنی دلتون نمیخواد زودتر برین با کارهای موندتون برسین؟ بابا ناسلامتی عیده یکم آسون بگیرید

استاد رو کرد سمتش و گفت دوست عزیز! عید وقتیه که همه ی دلها شاد باشه و تغییر بزرگی توی زندگیت اتفاق افتاده باشه؛ عید این نیست که منو تو خوشحال این گوشه و یه عزیزی دوقدم اونطرف ترمون دلش از غصه باد کرده باشه

ومن چهل و نه ساله که هر سال دارم از لحظه سال تحویل میگذرم و سال جدید رو میبینم ولی عید رو نه و ادامه ی درسش رو گرفت

 

چون است حال بستان ای باد نوبهاری
کز بلبلان برآمد فریاد بی‌قراری

ای گنج نوشدارو با خستگان نگه کن
مرهم به دست و ما را مجروح می‌گذاری

#سعدی

 

امیدوارم به اینکه عید یه روز توی دلهامون جوونه بزنه🌿🌸🌷

به امید معدوم گشتن غم ها

گذار از این روزها 

روشن شدن دلها

((نیلوفر نوشت)) 
 

قاصدک
قاصدک

تخریب بافت تاریخی شیراز

 

 

از 17 بهمن شروع کردند به تخریب بافت چند صد ساله ی اطراف شاهچراغ به مساحت 360هکتار که دارای 2500 اثر ارزشمند تاریخی و 410 اثر ثبت شده ملی است، برای وصل کردن شاهچراغ به سید علاالدین حسین و امامزاده ابراهیم (تخریب از قسمت میان امازاده ابراهیم و شاهچراغ شروع شده)
از چند وقت پیش که این خبر رو شنیدم حس ناراحتی چنان وجودم رو پر کرده که قابل قیاس نیست. دارن شهرم رو به ورطه نابودی می کشند.
از این میترسم که دو نسل بعد از ما فقط عکس هایی از اثر های ارزشمندی که نیاکانمون برای ما به جا گذاشتند ببینند و فقط درموردش بشنون ،میترسم سالها بعد وقتی دارم توی خیابون حافظ راه میرم نه حافظیه ای باشه نه باغ جهان نمایی دیگه حوصلم سر بره دیگه بازار وکیلی نباشه که توش چرخ بزنم یا با نزدیکانم برم نارنجستان و عمارت شاهپوری یا... نگرانم برای تمدن و تاریخی که متعلق به مردم این کشوره و دارن از بین میبرنش.
با دوستم در این مورد دردودل میکردم و گله میکردم که چرا کسی صداش درنمیاد؛ بهم گفت ببین این مردم دیگه از جنس اون مردمی نیستن که سال58جلوی خلخالی درامدن و نذاشتن تخت جمشید و نابود کنن این مردم امروز دغدغه های مهم تری دارن مثل نان؛ هرکس توی سختی ها دنبال یه حاشیه ی امن برای خودشه کسی رو سرزنش نکن و سعی کن باهاش کنار بیای؛ اما من واقعا نمیتونم باهاش کنار بیام و چپاول شدن سرزمینم رو ببینم...

((نیلوفر نوشت)) 

 

 

 

قاصدک
قاصدک

انسان یا...

 

+چند روز پیش برای انجام کارهای بانکی به دو  بانک مختلف رفته بودم، هیچ یک از کارمندان بانک پاسخ درستی نمیدادند. با قیافه های عبوس زل میزدند به مراجعه کننده ها و سئوال های آن ها را پاسخ نمیدادند با اینکه بانک خلوت بود اما انقدر طولش دادن که من نتوانستم به کلاسم برسم
+مدتی قبل به اداره آب رفته بودم. کارمندان با هم حرف میزدند و شوخی میکردند و هرچه مراجعه کننده ان ها را صدا میزدند حواسشان را به کارشان نمیدادند؛ سه روز تمام مرا به خاطر یک کار ده دقیقه ای کشاندند
+مادر و پدرم  چند وقت است برای بیماری مادرم به مدام به بیمارستان رفت و امد دارند
هر روز که به خانه می آیند علاوه بر فشاری که یک بیمار و خانواده اش احساس میکنند دائم از وضعیت کارمندان و پرستاران گله میکنند که جواب سر بالا به انها میدهند واین خستگی بیماری را برای مادرم دو چندان میکند
+دوستم برایم تعریف میکرد وقتی که در پایانه ی اتوبوس رانی سوار اتوبوس شده بود و راننده بعد از بیست دقیقه تاخیر نیامده بود اعتراض میکند و راننده در پاسخ میگوید هر وقت که دلم بخواد حرکت میکنم

و او از امتحان پایان ترمش جا مانده بود
+خواهرم مینالد از وضعیت دانشگاه. میگوید اگر مشکلی برایش پیش امد و مجبور شد به امور دانشجویی برود تا بتواند کارش را به تاخیر میاندازد چون کارمندان امور دانشجویی بسیار بیخیال اند نسبت به دانشجو و مشکلش
+دوسال پیش هنگام سفر در بزرگراه کاشان ماشین جلوییمان دچار حادثه شد و از پل دو سه متری با پنج سرنشین به پایین پرت شد خیلی زود ماشین را کنار زدیم تا برای کمک برویم؛یکی دیگر از حاضران در انجا فوری با اورژانسی که در فاصله یک و نیم کیلومتری بود تماس گرفت.
دو نفر از سرنشینان آن ماشین بعد از دقایقی طولانی جدال با مرگ و زندگی از دست رفتند. اورژانس بسیار دیر امده بود دلیلش را هم نگفت. نمیدانم اگر اورژانس زود میامد هم باز ان دو نفر زنده میماندند یا نه،اما میدانم شانسی از دو انسان برای زنده ماندن را گرفتند
اینها تنها نمونه هایی کوچک از بی مسئولیتی است که در هر سطح از جامعه مشاهده میکنیم
بی مسئولیتی که گاهی چنان آثار مخربی به جا میگذارد که جبران ناپذیر است
میتواند جانی را از کسی بستاند، چرنوبیلی به جا بگذارد یا تبدیل به 28 دختر شین آبادی و 13دانش آموز کشته مدرسه سفیلان شود... 
ادامه اش دارد هزاران هزار حرف ناگفته
به نظرم قبل از هر چیزی باید به فرزندانمان یک چیز یاد بدهیم؛ آن هم مسئولیت پذیر بودن در برابر هر چیز حتی بسیار کوچک در دنیا. 

((نیلوفر نوشت))

 

قاصدک
قاصدک

سیاست یا؟؟؟؟

 

دیروز از صبح زود از خانه زده بودم بیرون به دنبال کارهایم

انقدر خسته شدم که ظهر که داشتم به خانه برمیگشتم در مترو از خستگی هی پلک هایم روی هم میافتاد

متروی مرکز شهر شیراز در نزدیکی های ظهر غلغله میشود. در خیالم زمانی را تصور میکردم که به خانه میرسم و خودم را مهمان یه خواب طولانی میکنم اما بحث دو نفر در کنار گوشم از رویا کشیدم بیرون

دو دختر بودند؛ و معلوم بود دانشجو و همینطور دوست اند

یکیشان داشت از حال بدی که این روزها داشت تجربه میکرد حرف می زد  برای دوستش

ناراحت بود از بوی مرگی که در سراسر کشور پیچیده بود

وقتی که صحبتش را تمام کرد دوستش شانه ای انداخت بالا و گفت چی بگم والا من ادم سیاسی نیستم درموردشون هم حرف نمیزنم

دختر عصبی شد؛ 

با صدای بلند به دوستش گفت داری از چی حرف میزنی؟ سیاست

این که ربطی به سیاست نداره

این به انسانیت مربوطه و انسان بودن

چند صد نفر فوت شدن و چند هزار نفر هم معلوم نیست توی زندان ها داره بهشون چی میگذره تو میگی سیاست

این ظلمه این ستمه و بی عدالتی

یعنی تو این درد رو حس نمیکنی؛ این دردی که به خاطر عادی ترین خواسته ات کشته بشی این دردی که هر روز صدای بلند ناله و فغان خانواده ای از کشته شدن جوون مثل دسته گل شون رو بشنوی حس نمیکنی

اقایی که کنارشان ایستاده بود گفت ببخشید دخالت میکنم اما دوستتون درست میگن شما یه نگا به بچه های کار کن که تو این سرما وایسادن گل میفروشن اینکه خانواده ها از ترس جنازه های عزیزاشون رو شب تا صبح توی خونه قایم میکنن که نکنه بدزدنش و همون جنازه رو هم ازشون دریغ کنن

هرکس در مترو صداها را میشنید و تصویر را داشت توجه اش جلب شده بود

پیرزنی کنار دستم در تایید حرف ها از بچه ی سی ساله ی درس خوانده اش که کار گیرش نمی اید گفت

مرد چهل ساله ای که بین دو واگن ایستاده بود  از دارو هایی که پسر چهارده ساله اش که ام اس داشت و هروز باید میکرد اما گیر نمی امد حرف میزد

یکی دیگر از نداشتن پول خانه ی اجاره ایی، دیگری از دوستان تعلیق شده از دانشگاهشی، پسری جوان ویلون به دست هم گفت اقا بخدا منم سیاسی نیستم، منِ شاعر منِ مطرب اصلا چکارم به سیاست اما اگه الان بخوام از بدبختی که توی این لجن زاری که برامون ساختن دارم میکشم بگم یه حکم مرتد و محارب میزنن به پیشونیم و به عنوان زندانی سیاسی میبرنم... 

ایستگاه موردنظرم که رسیدم مانند مترسکی تو خالی و در عین حال پر از حرف از مترو خارج شدم 

دیگر خوابم نمیامد. 

و دائما این متن از جان اشتاین بک در ذهنم رد میشد

{{{چگونه میتوان کسی را ترساند که شکمش فریاد گرسنگی میکشد و روده‌های بچه‌هایش از نخوردن به پیچ و تاب در می‌آید ؟
دیگر چیزی نمیتواند او را بترساند .
او بدترین ترسها را دیده است .}}} 

((نیلوفر نوشت)) 

 

قاصدک
قاصدک
قبلی ۱ ۲