Reflections_Sertac Ozgumus
میتوانستم این کنم یا آن کنم
اما چون کاجی تنها
در دشتی بیکران
در خود زیستم.
#آنا_آخماتووا
میتوانستم این کنم یا آن کنم
اما چون کاجی تنها
در دشتی بیکران
در خود زیستم.
#آنا_آخماتووا
خواب دیدم دنبال کسی میگردم. و این اصلا منصفانه نبود. باید خودش را میدیدم. باید دستانش را میگرفتم و در آغوش میکشیدمش. باید چشمهایش را در سینهام پناه میدادم و بوی موهایش میپیچید توی صورتم. باید میبوسیدمش.
#حسین_دریابندی
_هستی چه بود؟
قصه ی پر رنج و ملالی ،
کابوس پر از وحشتی آشفته خیالی...
+نمیدونم باورت میشه یا نه خاطرات تو ذهنم خیلی تو ذهنم نمیمونه نمیدونم چرا
:منم زیاد چیزی یادم نمیمونه ولی یادم هست همیشه تو رو
((نیلوفر نوشت))
من آمده بودم
تا برای تو بنویسم
قرآن خواندم
آمدم صدایت شوم ، فریادت کنم
تمام پیامبران در خانه ما خواب بودند
آمدم دعایت کنم
قدِ دین به دعای آزادی دنیا نمی رسید
آمدم آرزویت کنم
حرام بود
دلم می خواست برای تو بمیرم
نَفْس بود ، اَماره بود
دلم آواره بود، گناه بود
لا اکراه فی الدین و دنیا مال شما
من برای یار می میرم
تو شهادت بده
که عشق و آزادی در زمانه ما نام دو شهید بود
ولله سمیعٌ علیم ، شنوای دانا
اگر می شنوی برای هر دویمان بریز
غریبی نکن
سال هاست در پیک هایمان غُصه می ریزیم
و غم تو را بالا می رویم
که چقدر تنهایی
چقدر دوری
چقدر صدایت می کنیم و صدا به صدا نمی رسد
کاش تو هم معشوقه ای داشتی خدا
آنوقت شاید
جهان جای مهربان تری با ما بود
[{سجاد افشاریان}]
اندی دوفرین کارکتر اصلی فیلم رستگاری در شاوشنگ یه دیالوگ داره که میگه زیبایی موسیقی در اینه که نمیتونن ازت بگیرنش
«ما الإنسان إلا الحلم. الإنسان لا یعود إنساناً إذا مات فی قلبه الحلم.»
انسان است و رویایش. آدمی اگر رویا در دلش بمیرد، دیگر آدم نیست.
- ابراهیم الکونی؛ فارسیِ عذرا جوانمردی.
براو ببخشائید
بر او که از درون متلاشیست...
#فروغ_فرخزاد
صدای زن ادامه داد:عمه ی من چند ماه پیش خودکشی کرد. برای تقریبا هشت سال حتی میترسید از اتاق خارج شود، غذا بخورد، چاق شود، سیگار بکشد. قرص خواب اور میخورد و بیشتروقت را در خواب بود. او دو دختر و یک همسر داشت که عاشق او بودند.
مت فقط یکبار او را در حال مبارزه دیدم؛ زمانی که همسرش عاشق شخص دیگری شد.
بعد از آن سر و صدا راه انداخت. چند پوند لاغر شد، یک سری شیشه شکست وبرای چندین هفته همسایه ها را با دادو فریاد خودش بیدار نگه داشت.
به نظر بیهوده می آمد، اما به نظر من آن ها بهترین زمان های زندگی اش بودند.
او برای چیزی مبارزه میکرد؛ او احساس زندگی میکرد و قادر بود به چالش هایی که پیش رو داشت بازتاب نشان دهد.
در اخر همسرش از معشوقه اش خلاص شد و عمه ام خرسندانه به رضایت قبلی خود بازگشت.
روزی تماس گرفت و گفت میخواد زندگی اش را تغییر دهد؛ او سیگار را ترک کرده بود. همان هفته که مصزف قرص های خواب آورش به دلیل ترک سیگار افزایش یافته بود، به همه میگفت میخواهد خودکشی کند.
هیچکس باورش نشد. سپس، صبح یک روز پیغامی را روی کامپیوتر من گذاشت و خداحافظی کرد و خودش را با گاز خفه کرد. من بارها به آن پیغام گوش دادم. هیچوقت صدای او را با چنین آرامشی نشنیده بودم.
او از زندگی استعفا داد
میگفت نه خوشحال است و نه غمگین و برای همین بود که نمیتوانست ادامه دهد
ورونیکا تصمیم میگرد بمیرد_پائولو کوئیلو