سرگردان در رویا

A.T.P_misfolding thoughts

 

 

صدای زن ادامه داد:عمه ی من چند ماه پیش خودکشی کرد. برای تقریبا هشت سال حتی میترسید از اتاق خارج شود، غذا بخورد، چاق شود، سیگار بکشد. قرص خواب اور میخورد و بیشتروقت را در خواب بود. او دو دختر و یک همسر داشت که عاشق او بودند.
مت فقط یکبار او را در حال مبارزه دیدم؛ زمانی که همسرش عاشق شخص دیگری شد.
بعد از آن سر و صدا راه انداخت. چند پوند لاغر شد، یک سری شیشه شکست وبرای چندین هفته همسایه ها را با دادو فریاد خودش بیدار نگه داشت.
به نظر بیهوده می آمد، اما به نظر من آن ها بهترین زمان های زندگی اش بودند.
او برای چیزی مبارزه میکرد؛ او احساس زندگی می‌کرد و قادر بود به چالش هایی که پیش رو داشت بازتاب نشان دهد.
در اخر همسرش از معشوقه اش خلاص شد و عمه ام خرسندانه به رضایت قبلی خود بازگشت.
روزی تماس گرفت و گفت میخواد زندگی اش را تغییر دهد؛ او سیگار را ترک کرده بود. همان هفته که مصزف قرص های خواب آورش به دلیل ترک سیگار افزایش یافته بود، به همه میگفت میخواهد خودکشی کند.
هیچکس باورش نشد. سپس، صبح یک روز پیغامی را روی کامپیوتر من گذاشت و خداحافظی کرد و خودش را با گاز خفه کرد. من بارها به آن پیغام گوش دادم. هیچوقت صدای او را با چنین آرامشی نشنیده بودم.
او از زندگی استعفا داد
میگفت نه خوشحال است و نه غمگین و برای همین بود که نمیتوانست ادامه دهد

ورونیکا تصمیم میگرد بمیرد_پائولو کوئیلو

قاصدک
قاصدک
۰ عدد دیدگاه تا کنون ثبت شده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی