سرگردان در رویا

۵۵ مطلب با موضوع «شعر» ثبت شده است

و گریستم در نبود تو...

 

 

 

 

و گریستم
در نبودِ تو
طوری که گویی قبل از این انجام‌اش نداده‌ام
گریستم با تمامِ وجود
گریستم که گویی نمی‌گریم
بل‌که آب می‌شوم
یک مرتبه
و فرومی‌ریزم

[{محمود درویش}] 
 

قاصدک
قاصدک

Martin Czerny_needing help

 

 

 

عمری چکش برداشتم و بر سر میخی که روی سنگ بود کوبیدم .
اکنون میفهمم که هم چکش خودم بودم ، هم میخ و هم سنگ !

[{فرانتس کافکا}] 

قاصدک
قاصدک

Max Ablitzer_Fade to be white

 

 

 

من خسته‌ام ،
نمیتوانم درباره‌ی چیزی فکر کنم
و تنها میخواهم سر بر دامنت بگذارم ،
تماس دست‌هایت با پیشانی‌ام را
احساس کنم و تا ابد در این حالت بمانم ...

[{فرانتس کافکا}] 

 

قاصدک
قاصدک

که من نبوده ام...

 

 

 

‌برای مُردن   

مرا میان مریم‌ها و نرگس‌ها نگذار

مرا رها نکن در آب‌های جهان

به کهکشان‌ها هم مرا نسپار

مرا نخست از میان النگوی آن نگاه 

زاویه‌دارِ اُریب عبور ده

و بعد مرا به دور من بچرخان

و در میان النگوی 

آن نگاه زاویه‌دارِ اُریب نگاه‌دار

نگاه‌دار و بچرخان

که من نبوده‌ام

 

[{رضا براهنی}]

 

پ. ن:5 فروردین سالروز درگذشت استاد بزرگ شعر و ادب رضا براهنی

قاصدک
قاصدک

چیزهایی هست که تقریبا میتواند مرا له کند...

 

 

 

چیزهایی هستند که تقریباً می‌توانند مرا له کنند؛
مثل دیدن کسی که گریه نمی‌کند ولی صدایش پر از اشک است؛
و این جمله مدام در سرم تکرار می‌شود:
عشق حد وسط ندارد
یا نابود می‌کند،
یا نجات می‌دهد!


[{محمد رشیدی}] 

قاصدک
قاصدک

Martin Czerny_Take Care

 


​​​​​

چه کسی باور میکند که
عمرِ خاطره بیشتر از عمرِ زخم است ؟
[{غادة السمان}] 

قاصدک
قاصدک

.....

 

 

 

در هر صورت انسان؛ این موجود کمال گرا همیشه و در هر مرحله از زندگیش یه دلیلی پیدا میکنه که ناراضی باشه و لذت نبره از این دو روز گذر عمر...


((نیلوفر نوشت)) 

قاصدک
قاصدک
قبلی ۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ بعدی